تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

دوشیشه داروی حاجب و انژیوکت و دارو شد 46000 تومان دفترچه بیمه قبول نمی کرد چون خارجی بود باید آزاد می خریدم  و خریدم و در صف انتظار نشستم باید نوبتم می شد تا سی تی اسکن . داخل اتاق با متصدی سی تی اسکن تنها شدم و امر فرمودند پیرهنم را در بیارم و دراز بکشم بالای دستگاه . و نگاهی بدستم انداخت و گفت گرفتن رگهایت سخته .پشت دستم را نشان دادم لکه های سرنگ و انژیوکت را و گفتم دیگران موفق بودند. خندید با مهربانی و گفت تلاشم را می کنم . سرفه ام گرفت خشن و وحشی نشستم دستمال از جیبم در اوردم خلط اذیتم می کرد هر وقت هوا سرد می شد اذیتم می کرد . دوباره دراز کشیدم و فرمودند دستت را مشت کن و کردم و دور مچم را بست و انژیو کت را فرو کرد درد شدید بود اما حرفی نزدم گفت تمامه بزار ازمایش کنم و درد شدید بود و گفت نشد و درد شدید بود و گفت سوزن از رگت گذشت و دارو زیر پوستت تزریق شد و بمبه کرد دردش یه خورده زیاده طاقت داری و من گفتم اره دارم و دستم می سوخت بار اولم نبود... سمت چپم امد و رو دست چپم آزمایش کرد و گفت موفق شدم . انگار یک شیشه الکل رو دستم خالی کرده بودند سرما از مچم به شمت شانه ام می دوید . دستانم را بالای سرم گذاشت ومرا داخل تونل فرستاد....

 

چقدر سرد بود شلمچه کنار دژ سنگر زده بودیم من بودم و حاجی جون و محمدعلی و سعید نصر و ابراهیمی و فکر کنم دلال و جوزدانی و فیاض و... کف زمین تو سنگر کوچکمان پلاستیک فرش کرده بودیم و روش پتو انداخته بودیم کف سنگر مثل خمیر بود راه می رفتیم بالا و پایین می رفت از سنگر بیرون که  می امدیم تا زانو تو گل فرو می رفتیم و خمپاره و کاتیوشا پشت سر هم می ریخت سید رسول اخباری خدا بیامرز همیشه می گفت بی صاحاب مونده گلهای شلمچه کشت ما را .خط بودیم که خبر اوردند دشمن با هواپیما حمله شیمیایی کرده و یک راکت کنار سنگر ما خورده علی جنگعلی مجروح و بعد شهید حاجی جون مجروح و بعد شهید محمدعلی مجروح سعید نصر مجروح و....

ما کنار بچه های گردان بودیم یک صف حدود دویست نفری با تجهیزات کامل اماده دستور کنار کانال ایستاده بودیم باید به مثلثی ها می زدیم از دیشب بچه ها هر چه می زدند با کامیون نیروی تازه نفس می امد تو خط دشمن.می کوبید دشمن از اسمان و زمین ما خم شده منتظر دستور بودیم گفتند شیمیایی شده ماسکها را بزنید اما اولین نفر اوق زد و دومی و سومی...ومن .جایی را نمی دیدم نفسم بند امد فریاد امدادگر بلند شد و تو امبولانس ...و بیمارستان صحرایی... و چشمان خونین و سینه خسته و دستهای تاول زده....

این واقعه به نوعی دیگر در حلبچه اتفاق افتاد شاید هم یک روز باز گو کردم...

 

خانم پرستار دستگاه اسپومتری را دهنم گذاشت و گفت چهار نفس ارام و دو نفس عمیق.... دکتر فشارخونم را گرفت 22 روی 14 نگاهم کرد گفت درد نداری خندیدم و گفتم درد کجا ؟گفت کجات درد می کنه؟ گفتم سرم. سینه ام .کمرم وچشام . گفت چند تا قرص می خوری گفتم 19 تا در روز نگاهم کرد از جایش بلند شد به احترامم و دوباره نشست . دوباره نگاهم کرد....

 

چشام می سوخت از شدت اشک . هتک حرمت به امام برایم دشوار بود سخت تحت فشار قرار گرفت این قلب که همینطوریش هم با دارو می طپید و ریه هام که همینطوریش هم می سوخت . چقدر دلتنگ بودم این روزها ...

کاش شلمچه مانده بودم ...

کاش این همه خفت را نمی دیدم...

کجایید یاران روزگار حماسه و خون وشرف....

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

پاییز هم زیباست . دوباره نگاه کنبم ...

برای پاییز:

باران

باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
مى خورد بر بام خانه.

من به پشت شيشه تنها
ايستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.

شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو.

می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی.

يادم آرد روز باران:
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان:

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک.

از پرنده،
از چرنده،
از خزنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبي، چو دريا
يک دو ابر، اينجا و آنجا
چون دل،
من روز روشن.

بوی جنگل تازه و تر،
همچو می مستی دهنده.
بر درختان ميزدی پر،
هر کجا زيبا پرنده.

برکه ها، آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان،
چتر نيلوفر درخشان،
آفتابی.

سنگها از آب جسته،
از خزه پوشيده تن را،
بس وزغ آن جا نشسته،
دمبدم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زيبا ترانه،
زير پاهای درختان
چرخ ميزد همچو مستان.

چشمه ها چون شيشه های آفتابي،
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی انها سنگريزه،
سرخ و سبزو زرد و آبی.

با دو پای کودکانه،
می دويدم همچو آهو،
می پريدم از سر جو،
دور می گشتم ز خانه.

، می پراندم سنگريزه
تا دهد بر اب لرزه،
بهر چاه و بهر چاله،
می شکستم « کرده خاله » *

می کشانيدم به پايين،
شاخه های بيد مشکی
دست من می گشت رنگين،
از تمشک سرخ و مشکی.

، می شنيدم از پرنده
داستانهای نهاني،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی.

هر چه می ديدم در آنجا
بود دلکش، بود زيبا،
شاد بودم.
می سرودم:
« - روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان.

ای درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی!
گر نبودی مهر رخشان؟

روز ای روز دلارا
گر دلارايی است از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا!
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد.

اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديد تيره.
بسته شد رخساره ی خورشيد رخشان
ريخت باران، ريخت باران.

جنگل از باد گريزان
چرخها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن ميگشتند هر جا.

برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت ميزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی
از ميانه، از کناره،
با شتابی
چرخ می زد بی شماره.

گيسوی سيمين مه را
شانه ميزد دست باران
بادها، با فوت، خوانا
می نمودندش پريشان

سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگلِ وارونه پيدا.

بس دلارا بود جنگل.
به! چه زيبا بود جنگل !
بس ترانه، بس فسانه
بس فسانه، بس ترانه

بس گوارا بود باران.
به ! چه زيبا بود باران!
می شنيدم اندر اين گوهر فشانی
رازهای جاوداني، پندهای اسمانی:

« - بشنو از من. کودک من!
پيش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تيره، خواه روشن -
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا. »

* کرده خاله: چوبی چنگک وار که برای بالا کشيدن آب از چاه به سطل می بندند

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

تا بهار چقدر مانده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
 
+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

پاییز

فصل برگ ریزان

فصل باران

فصل بی چتر زیر باران رفتن

.............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

می دانی دیگر به یاد ندارم چگونه باید بال بگشایم

دیگر پرواز از خاطرم رفته است

هر بار فکر پرواز را داشته ام چشم باز کردم ودیدم در کنج قفس

باید روزگار بگذرانم

ای دوست اگر روزی توانستی آبی آسمان را لمس کنی

سلام مرا به ابرها برسان

نگاه می کردم گویی هیچ ندیده بودم این منظره را .نگاهم به برگهای سبز درختان راش بود .راش سر به فلک کشیده ، از پشت برگها نور به ارامی عبور می کرد و بر چشمانم می نشست .چند وقت بود نگاهم خیره شده بود را نمی دانم . زیر پایم حرکت مورچه های درشت را احساس می کردم که با حوصله خرده نانها را به لانه می بردند با چه زحمتی هم  باید از لابلای برگهای خشکیده عبور می کردند و خود را به تنه درخت می رساندند و در سوراخی کنار ریشه ناپدید می شدند . می توانستم صدای پرواز چرخ ریسکی را بشنوم که از شاخه ای به شاخه ای دیگر می پرید و صدای دارکوبی که هر چند وقت یکبار سکوت را می شکست. من اما مدتها بود که اینجا نشسته بودم و حساب زمان از دستم در رفته بود .پیش خودم پرسیدم چند وقته؟ اما وقتش مهم نبود زندگی جریان داشت . صدای زنگ گردن گوساله ای از ان دورها از بالای پدیار میاندره میامد و غرش تراکتوری که در سربالایی دود غلیظی بجا می گذاشت و می رفت و ادمای شادی بالای گلگیر ان به امید رسیدن به اب بندان سران می دادند و یکی بلند معصومه جان می خواند.لازم نبود ببینم همه را حس می کردم اما خودم مدتها بود که به برگها خیره شده بودم و نمی توانستم چشم از ان بر گیرم .الان ادما کار را شروع کرده بودند و کار شده بود وسیله معاشی و گذرانی برای عمری کوتاه که سریع به اتمام می رسید ونه اجرای امری که بدان مامور شده بودند برای اعتلای  جامعه شان...باد نمی امد مدتها بود و برگها در روزهای کوتاه پاییزی تکانی نداشتند اما زیباییشان خیره کننده بود و چشمانم را پر می کرد نیازی نبود به جایی دیگر نگاه کنم زندگی را تمام کمال حس می کردم و در من جریان داشت حتی حرکت خون زیر پوستم را احساس می کردم و جنبش مویرگها را و جنبش برگهای زیر پایم را در حرکت ارام مورچگانی که نزدیک ریشه در سوراخی گم می شدندو پرواز پرندگانی که بی اعتنا به روز مره گی ادمیانی که در اون پایینها راه خود را در می نوردیدند . چقدر دلم برا پرواز تنگ شده بود یه پرواز بلند در غروبی پاییزی باید تماشایی باشد و پرنده ها از اون بالا چی می دیدند ؟ این همه خانه این همه ماشین این همه خیابان و جاده و... متعجبشان نمی کرد ؟ و دیدن این همه ادم از اون بالا که شبیه کوتوله ها به زمین چسبیده بودند و بجای اجرای انچه که بدان مامور شده بودند زندگی می کردند پست و حقیر تا زود به اتمام برسد روزهایی که بدانان بخشیده شده بود و در پایان در دل خاک گم می شدند سالها قرنها  تا فرصت دیداری دوباره و افسوسی که دیر شده بود . ومن خیره به برگها لبخند بر لبم جاری شد از این همه  افکار پریشان ، باید به اسمان نگاه می کردم تنگ غروب بود الان حتما خورشید خونرگ شده بود و رگه های نور قرمزش ابرهارا خونین کرده بود چقدر لذت بخش بود پرواز اگه میشد پرید .وقت چقدر تنگ بود و تا غروب راهی نبود حالا برگ هم رنگ پاییز را گرفته بود رنگ غروب را و سرخیش تمام چشمانم را پر کرده بود پرندگان تو اسمان سرو صدا می کردند و چقدر وقت تنگ بود . زمانه ادمهایی بود که از اون بالا شبیه مورچه به چشم می امدند شبیه کوتوله ها. پرندگان صدایم می کردند اگر می توانستم چشم از برگ ، چشم از زندگی بردارم ، باید می پریدم چقدر دیر شده بود الان خورشید غروب می کرد و تو شب می ماندم پرند ه ها تو شبها چگونه  طی طریق می کردند ؟ پرنده ام تو لاجوردی اخرایی رنگ  آسمان مرا می خواند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

هوا گرم و آفتابی که می شد جنگل پاییزی صفایی داشت که نگو .  ما به برگهای درخت خال می گفتیم .فصل برگ ریزان که وارد جنگل می شدی کف جنگل پر از خال بود ضخیم .زیر درختهای پیر بلوطگاهی بیست سانت و سی سانت و در گودالها نیم متر خال فرش شده بود روی خالها تمیز و خشک بود و راه رفتن روی ان لذتی داشت اما اگه دسته ای خال را بلند می کردی زیرش نمور بود. ما معمولا زیر درخت بلوط پیر می نشستیم . بلوط انقدر کهنسال بود که درونش خالی شده بود ما به درختان تو خالی لاپه می گفتیم . تو شکم بلوط پیر راحت چهار نفر جا می گرفتند و می تونستند سفره کوچولویی بندازند و چای بیاشامند . روزا بارانی و برفی سر پناه خوبی بود .ما بیرون اتش درست می کردیم و غنجه ها یا همان ذغال گداخته را داخل می اوردیم که دود اذیتمان نکنه. زیر درخت نشستیم از پس ساعتی راه پیمایی و خیس عرق .بهبه بادقت خالها را کنار زد و بغلی هیزم اورد  تا اتش روشن کند . من هم به درخت تکیه دادم و منتظر ماندم تا بساط چای روبراه شود به بالا نگاه کردم از لابلای شاخه های ستبر بلوط اسمان پیدا بود ابی و زلال بی لکه ابی یا گرد و غباری .اسمان درخشان بود .یک لحظه سرم گیج رفت و پیش خودم گفتم نکنه توش سقوط کنم . اگرچه سقوط به اسمان ابی را دوست داشتم . گفتم به به جواب داد جانم .گفتم چرا برگها می ریزند. گفت حکمت خداست برگها می ریزند تا درخت بخوابد تا در زمستان برف اضافی رو درخت نشیند .چون غذای زمین کم میشه و درخت نمی تونه به برگهاش غذا بده . گفتم پس چرا برگهای پرتقال و نارنج نمی ریزند .خندید و گفت پرتقال بومی اینجا نیست .اما زمستان پارسال را یادت میاد که تمام درختهای پرتقال ما خشک شدند . فکر می کنی که این بلوطی که زیرش نشستیم چند سالشه. گفتم چند؟گفت بیش از هشتصد و هزار سال .پدر بزرگ زیر همین درخت می نشست و پدرش و پدر پدر بزرگ از پدرش حکایت بلوط را می کرد .چشمانت را ببند هیاهوی انها را کنار درخت نمی شنوی . دوباره نگاه کردم گفتم درخت دلش تنگ نشده برای پدر بزرگ که هر روز تو روزای پاییزی اینجا بیتوته داشت همرا گله گاو هاش ؟.برا نی لبک بابا بزرگ که صداش تمام کوه ودشت را پر می کرد برای ای لیلی لیلی پدر پدر بزرگ؟ خندید و گفت درخت دلتنگی هم که بکنه ما که نمی فهمیم با با جان اما ببین چطور تنه اش خالی شده . حتما دلتنگی ها باعث شده از درون بمیره و بپوسه . گفتم امسال خیلی لطمه خورده این بلوط پیر فکر نکنم این زمستان را دوام بیاره .فکر نکنم این بهار بتونه لباس نو بپوشه . اما اگه افتاد من اینجا خواهم امد و براش مویه خواهم کرد . حتی تو دل سیاه زمستان . به به خندید و گفت اخه کی برا درخت برا یه بلوط پیر مویه کرده که تو بکنی بابا . از لابلای شاخه های بلوط پیر به اسمان نگاه کردم چقدر ابی بود و زلال . می گند ستاره ها همیشه تو اسمانند و جایی نمی رند فقط خورشید باعث میشه ما نتونیم اونا را ببینیم .اهسته پرسیدم هی بلوط تو ستاره ها را می بینی؟ ... اسمان چقدر ابی بود دلم می خواست درش سقوط کنم  تا خود ستاره ها....

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

ولادت با سعادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها مبارک باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
 بر سوار اسب های چوبکی
 خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود  

فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

برگرفته از وبلاگ دل نوشته

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

پاییز غمگینمان می کرد مدرسه که تعطیل می شد تا غروب وقت زیادی نبود مدرسه ها دوشیفته بودند و تعطیل که می شدند وقت کلاغ پر بود و تنها می شد تو اسمان پرواز دسته جمعی کلاغها را به تماشا نشست که همیشه طرف جنگل می رفتند و گاهی غمگنانه غار غار می کردند . تا خانه راهی نبود کافی بود از تنگ کوچه عبور می کردیم بعد یه کوچه دیگه و خانه . پاییز کم حوصله مان می کرد به خانه که می رسیدیم تا چایی بخوریم شب شده بود و مادر لامپا و فانوس را روشن کرده بود . شبای طلولانی پاییز تمامی نداشت ساعت شش تا شش ونیم و خیلی دیر هفت شام صرف می شد تازه اگه تا هفت بیدار می ماندیم .چهارونیم شب می شد و هفت کلی از شب گذشته بود . این بود که این شبا زود می خوابیدیم . بیرون باد درون جنگل می پیچید و صدای خاصی داشت . اب درون رودخانه داخل حیاط شرو شر می کرد و اگه مهتاب بود نور ماه از پنجره بداخل اطاق می ریخت و نیازی به فانوس نبود. زود می خوابیدیم و دم صبح سیر از خواب شبانه بیدار می شدیم به انتظار طلوع .شبهای مهتابی جنگل روشن بود و دامنه سز دار زیر نور مهتاب تماشایی بود . جابجا شعله های اتش شوپا گران دامنه را روشن می کرد و مردانی که حتما خود را در شولا پیچیده بودند به انتظار صبح چشم به اسمان داشتند اما شبای پاییز بلند بودند و تا سپیده و روشنایی باید مدتها صبر می کردند.خوبی شبای پاییز این بود که نسیم در طول شب جریان داشت و باد در شاخه های درختان می پیچید و صدای باد ترنم زیبایی داشت .گاهی برگی زرد شده بزمین می افتاد و صدای به زمین افتادنش به گوش همه می رسید. گاهی با صدای پارس دیوانه وار سگهای محله از خواب می پریدیم با وحشت از خواب می پریدیم و می گفتیم هه. تازه ساعت نه تا ده شب بود و شب زنده داران به خانه بر می گشتند و ما می دانستیم تا صبح وقت زیادی داریم و چشمانمان را می بستیم.زرشک و ولیک و کندس و تمشک رسیده بود و منتظر جمعه بودیم که به جنگل برویم برای چیدن میوه های رسیده...پاییز دلتنگمان می کرد فصل جدایی بود فصل مدرسه و باید صبر می کردیم تا عید و شادی دوباره اما کو عید... هنوز زمستان سهمگین در راه بود و من از پنجره به جنگل نگاه می کردم که برنگ پاییز در امده بود و ابری که بالای درازنو شکل می گرفت . تا عید راه درازی در پیش بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شهادت اما م جعفر صادق (ع ) بر عموم مسلمانان و بخصوص شیعیان ان حضرت تسلیت باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

بسم رب الشهداء والصديقين

شهدا را به خاک نسپاريم ، به ياد بسپاريم

هفته دفاع مقدس يادآور هشت سال  

 حماسه و ايثار دلاورمردان عرصه جهاد و  شهادت ،

مردان مَرد ،

شهيدان والامقامي چون همّت ، باکري ، زينُ الدّين

، چمران ، بروجردي ،

متوسّليان ، باقري ، جهان آرا ، بصير ، ...

ايثار جانبازان گرانقدر و حرّيّت آزادگان سرافراز ،

برفرماندهي کل قوا ، رهبر فرزانه انقلاب

حضرت آيت الله خامنه اي و همه رزمندگان

به جا مانده از قافله ايثار و شهادت گرامي باد.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

دل خسته و غمگین به دیوار تکیه دادم . شب قدر بود و قران بر سر ،  اقا می خواند و با سوز هم می خواند و رسیده بود به مصائب فاطمه سلام اله علیها.یاد شهید تورجی افتادم می گفت یه دفعه از دفتر فرماندهی تماس گرفتند که حسین اقا دلش گرفته مصیبت زهرا را بخوان خط بودم .گفتند از پشت بیسیم بخوان و من شروع کردم به خواندن که از بین ان دیوار و در زهرا صدا می زد پدر... دوبیت که خواندم گفتند طیب الله .کافیه حسین اقا غش کرده...به دیوار تکیه دادم از این همه مصیبت... اقا می فرمود مولا دهه اخر کلا رختخواب را جمع می کرد کنایه از کثرت عبادت و شب زنده داری و فکر می کردم با افطاری که شامل نان و نمک باشه رمقی باقی نیست و اقا می گفت امام حسین دو بار بلند گریه کرد یکیش شهادت عباس بود که گفت کمرم شکست و مردم صدای گریه اش را شنیدند در مصیبت برادر و چقدر مضطر بودم اگه بدیوار تکیه نداده بودم حتما زمین می خوردم و مولا ضربت را که خورد و فزت را که گفت توان رفتن نداشت زیر بازویش را گرفتند از خستگی ایام روزه داری از بی رمقی از شدت ضربتی که کاسه سر را شکسته بود از خونی که جاری بود و در کوچه ها به سمت خانه روان بود . زیز بازویش را که چسبیده بود؟ و چگونه پا کشان به خانه می رفت؟... سخت بود .خیلی وقت بود تحمل این همه مصیبت را نداشتم ارام دراز کشیدم یعنی از دیوار سر خوردم به زمین رسیدم و چشمانم نیمه باز بود و قلبم سنگینی می کرد گفتند طیب الله حسین اقا غش کرده .از لا پلکهایم می دیدم که جمعیت به من نگاه می کنند و دیدم که بالا سرم جمع شدند و اقا می خواند از بین ان دیوار و در و بلندم کردند چقدر سبک شده بودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

قرار بر شب قدر است ، شبي که تقدير روشن زمين است ،

 شبي که مهربان ترين کلمات بر پيشاني زمين نقش مي بندند

و مقدس ترين واژه ها اتفاق مي افتند، شبي که آيه آيه روشني

تفسير مي شود و سوره سوره زيبايي تکثير.

شبي که تنزيل کتاب عظيم است و ترتيل قرآن کريم.

شبي که زمينش مقدس تر از آسمان است و زمانش عزيزتر از هزار ماه.

شبي که فرشتگان بر آستينش سجده مي کنند و بر آستانش

سر مي سايند.

شبي که لبريز از شراب رحمت است و لبالب از سکر سلام.

شبي که منبع فخر است و مطلع فجر.

شبي که مقدرات يکسال عاشقي را در بين اهالي زمين به

 حراج مي گذارند و همه فرصت تاراج «کل امر» را دارند، همه به

قدر بندگي محض ، بزرگي شان را به رخ مي کشند و سهم

هيچکس به يغما نمي رود...

(منبع :چرااسم تو لیلا نیست؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

امیدوارم طاعات و عبادات همه مومنین در این ماه مبارک بخصوص در شبهای قدر مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشد.

شهادت مولی الموحدین ، امیر مؤمنان ، امام علی (ع) را به خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ، شما دوستان و تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

سرم را در اب فرو کردم چقدر قشنگ بود این شرجی بی پیر که عرق الود می کرد ادم را و بارش باران در تابستان ، باران خیسم می کرد اما جلوی گرما را نمی گرفت . کلافه بودم از گر ما و شرجی و خودم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

 

رمضان که می آمد شوری خانه را می گرفت .صبحها با صدای قران خواندن بی بی بیدار می شدیم و آخر شب با ترنم صدای مناجات پدر می خوابیدیم به انتظار بانگ سحر.صدای ربنای شجریان هر غروب طراوت و تازگی خود را داشت و با وجود تشنگی و گرسنگی به احترام پدر تا اتمام اذان دست به سفره نمی بر دیم افطار را با قرائت سوره حمد آغاز می کردیم و اهتمامی داشتیم به آغاز افطار با چای و خرما که بعد از اذان ولرم شده بود . آخر شب می خوابیدیم به انتظار سحر و سحر ها برای ما رویایی بودند مادر از ساعتی قبل بیدار شده بود و بساط چای آماده بود چای خواب شکن بود بعد از غذا هم چای آشامیده می شد و به انتظار اذان صبح وضو ساخته می شد . از مناره های مسجد روستا چهار نوع اذان پخش می شد حاج آقا ،حاج جلاح ، کل علی و شیخ نورعلی و ما از صدای اذان شیخ نورعلی خوشمان می آمد امروز یاد آوری طنین اذانش مرا به یاد رمانهای هری پاتر و ... می اندازدخدایش رحمت کند. .... روز عید فطر خوشحال و سرحال و متاسف از ماهی که با شور آمد و چه زود رفت  آماده نماز می شدیم .... رمضان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

اولين صدايي كه به گوشم نشست صداي پدر بزرگ بود . پدر بزرگ لباس پوشيده منتظر بود. عمامه سفيد برسر قدك و عبا بر دوش منتظر بود اولين نوه پسري متولد شده بود و پدر بزرگ منتظر اتمام شستشو بود . پيچيده در قنداق تميز و زيبايي پدر بزرگ مرا در آغوش گرفت و بلند شد. تمام اهل خانه بلند شدند پدر ، عمه ها ، خاله ، دايي و ... و پدر بزرگ به سمت ايوان رفت . بلندم كرد رو به آسمان رو به خدا و سپس در گوشم اذان گفت واين گونه بود كه  اولين كلمه اي كه شنيدم اله اكبر بود. صداي دلنشين پدر بزرگ مرا به رويا مي برد صبح با صدايي قران او بيدار مي شديم و شب با شنيدن سوره واقعه به خواب مي رفتيم . قران را بسيار دلنشين ميخواند و بيشترش را از حفظ مي خواند . روزهاي ماه مبارك رمضان روزهاي بيكاري شغلي او بود و بقول خودش طبل عقد را زده بودند بنابر اين از صبح قران مي خواند هر سه روز يك قران ختم مي كرد . و ما با قران وشنيدن  صوت آن بزرگ مي شديم از پنج سالگي راهي مكتب شديم و نخستين كتاب زندگيم به من تعلق گرفت جزء سي ام قران كه به آن كتابچه مي گفتيم . مكتبخانه ترس داشت فلك در كار بود اما به ملا پنج ريال داده بودند و روزي دهشاهي به ما مي داد و ديديم كه نه تنها داغ و درفش در كار نيست بلكه هر روز پولي هم مي گيريم بنا براين ترسمان ريخت . ياد گرفته بوديم كه دست به صفحات قران نزنيم بنا براين از دست نشان استفاده مي كرديم . سومين تابستان كتابچه تمام شد و قران شروع شد . خانه كه مي آمديم قران مرور مي كرديم هر جا را كه غلط مي خوانديم پدر بزرگ از بر غلط مي گرفت و ما با تعجب نگاهش مي كرديم كه چطور قران را حفظ كرده است . قران طي سه تابستان ختم شد . و مادر پلوي مفصلي درست كرد و مجمعه بر سر عازم مكتب شد و آنروز عيد بچه ها ي مكتب بود . ياد گرفته بوديم كه قران كلام خداست بنابراين براي درد دل ، وقت شادي ، و قت غم سر وقت قران مي رفتيم و مي خوانديم و سبك مي شديم . اما پدر بزرگ ما را متعجب مي كرد وقت خواندن قران گريه مي كرد يا شاد مي شد و ما مي پرسديم كه چرا و اينگونه با داستانهايي قراني آشنا شديم از آدم و حوا تا عيسي و محمد ( ص ) . قران همه داراييمان بود در آن تنگدستي هاي و نداري ها ،  مي دانستيم كه هر زمان كه بخواهيم خدا با ما صحبت مي كند و با نما ز ما با او درد دل مي كرديم . ونوعي عاشقي پديد آمد ناگفتني . عشق ما  شركت در مراسم قران خواني بود در مسجد آنهم عصرها جلوي اهالي و روحاني محل . حتي پدر هم در مسجد حاضر مي شد و گوش مي كرد لحن و صوت ما را . علي جان شروع را مثل عبدالباسط مي خواند اما با شروع اولين كلمات از شدت اضظراب وهيجان ميزد زير گريه و ما مجبور بوديم خندهايي خود را بزور فرو ببلعيم چون نوبت ما هم مي شد و در پايان روحاني محل كه خود فرزند مجتهدي بزرگ بود سئوال مي كرد و جوايزي اهداء مي كرد و يكبار مسئله اي دشوار پرسيد و من كامل جواب دادم آن قدر بر سر شوق آمد كه فرياد زد برايت جايزه تعيين نمي كنم با پدرت به خانه ام بياييد و هر كتابي را كه خواستي بردار و من كه آرزوي ملبس شدن داشتم  كتاب دو جلدي شرح لمعه را برداشتم كه امروز به يادگار در دست اخوي كه لباس يادگاري پدر بزرگ را مي پوشد اهدا شده است . همين  جو باعث شد كه در خانه هم قبل از رفتن به مسجد قران مقابله كنيم ودر راه مدرسه تمرين قرائت و در ميني بوس و .... و خود را سپرديم به قران و اخوي كه ديگر نتوانست تحمل كند راهي حوزه شد و امروز در مسجد جامع خطبه مي كند و وعظ و نماز و گويي تاريخ تكرار مي شود .... روزي در حسرت داشتن قراني ازخود مي سوختيم اما امروز بچه ها هر يك قراني نفيس دارند و قران يادگار خانواده كه اسم وتاريخ تولد هر يك بر آن ضبط است . بعد از اين كه قران را ياد گرفتيم پدر بزرگ توصيه كرد كه آن را با معني بخوانيم و ترجمه ها نارسا بودند كلمه به كلمه با اين وصف خواندن ترجمه هاي جزؤ سي ام ديوانه ام مي كرد و سرشار و .... و امروز يكي از اهل خانه از من مي پرسيد قران با ترجمه درست و شيوا پيدا نمي شود؟ و من نمي دانستم . پيدا مي شود ؟ خدايا قران را از ما نگير .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 از شب دهم به بعد نوبت افطار ی دادن بود شبهای اول مربوط به کسانی بود که فامیل زیاد نداشتند چون این شبها دعوتی زیاد نبود همه میهمانها سر سفره حاضر می شدند. شبهای قدر تقریبا همه آدمها جایی دعوت داشتند و بعضی ها میهمان کم می آوردند. معمولا هم افطار و هم سحری داده  می شد . افطاری یا سحری دادن چهار دلیل عمده داشت اول نذر بود که افراد معمولا هر سال شب خاصی افطاری می دادند. مثلا شب نوزدهم یا بیست ویکم یا بیست و هفتم . دوم عایدات زمین وقفی که از یک تا سه شب همراه سحری خرج می شد . سوم  برای مرحومین تازه درگذشته .چهارم بخاطر ثواب .

سفره افطاری شامل نان بربری و لواش ودر بالاجاده ما البته نان تنوری محلی و سبزی خوردن  و تکه ای پنیر برای هرنفرو بشقابی فرنی که جز لاینفک سفره بود ،نفری دو عدد خرما یک زولبیا و دو عدد بامیه و استکانی که در آن شکر ریخته شده و آماده ریختن چای یا آب داغ بود . گاهی تعداد میهمانان آنقدر زیاد بود که جا نمی شد در خانه ما حتی روی تراس هم سفره پهن می شد و خویشاوندان نزدیک آنجا افطار می خوردند. سماور بیست لیتری از غروب آتش شده بود و بیست دقیقه قبل از اذان چای دم شده و قوریها را ردیف روی منقل می چیدند و دو سه دقیقه قبل از اذان سر سفره برده می شد . معمولا یک روحانی هم دعوت بود چای که ریخته می شد و اذان که خوانده می شد آقا می فرمود بفرمایید و جمعیت شروع می کرد . گاهی میهمانی دیر می رسید و صاحبخانه باید برایش جا درست می کرد کافی بود در جایی فشردگی جمعیت کم باشد میمان باید مثل کتاب آنجا چیده می شد . آب جوش و آب یخ هم سرو می شد صاحبخانه و خدمه فرصت غذا خوردن نداشتند دست به سینه مواظب بودند نان و سبزی و چایی وفرنی به وفور باشد اگر فرصتی  دست می داد لیوانی آب می آشامیدند. بخش اول غذا که خورده می شد و جمعیت دست از غذا می کشیدند آقا فاتحه می خواند. و صاحبخانه شروع به جمع آوری ظروف فرنی و پنیر می کرد ظرفهای سبزی نیمه کاره هم جمع می شد و جمعیت به انتظار اختلاط می کردند . سپس ظرفهای سبزی خوردن جدید و نان بربری و پیاز سر سفره آورده می شد که البته متشرعین از آن استفاده نمی کردند . سپس نوبت سرو آبگوشت بود . این آبگوشت را از صبح بار می گذاشتند نخود های آن خام گرفته یعنی پوست گرفته بود . اجاق بزرگی در حیاط درست می کردند و گوشت گوسفند همراه با دنبه و نخود و لوبیا بار گذاشته می شد هر زمان نخود و لوبیا پخته می شد آتش را می کشیدند یعنی به حداقل می رساندند دنبه هم کوبیده می شد تا آبگوشت پر چرب شود . پس از اذان وقتی که مهمان مشغول نوش جان کردن افطاری بودند ابتدا به آبگوشت رب اضافه می شد و سپس تابه بزرگی با چند کیلو روغن جامد و چند مشت نعنا روی آتش گذاشته می شد و نعنا را تفت می دادند و آنرا روی آبگوشت جو شان خالی می کردند که صدایش دهها متر آنطرفتر شنیده می شد اکنون آبگوشت آماده بود دیگ را از روی آتش بر می داشتند و محتویات آن را جدا می کردند ظرفی خاص نخود و لوبیا ظرفی برای گوشت و ظرف آب و ظرفی برای سیب زمینی . کاسه ها در سینی های بزرگ چیده می شد یک نفر نخود و لوبیا داخل آن می ریخت یک نفر تکه ای گوشت و یکنفر ملاقه ای آب و یک نفر تکه ای سیب زمینی  . امری که چهار نفر در آن مشارکت داشتند و خدمه سریع سینی ها را به نزد میهمانان می بردند .از جمله لذتهای بچه ها مکیدن استخوانهای بود که گوشت آن صاف شده بود با سنگ قلمها را شکسته مغز آن را می مکیدند. گداها هم در حیاط حاضر بودند اما صبورانه به انتظار پایان میهمانی نشسته بودند . جمعیت آبگوشت چرب را که نوش جان می کردند موقع فاتحه دوم بود البته بعضی میهمانان آبگوشت خشک می خوردند .یعنی بدون آب با تکه بزرگتری گوشت . کاسه های آبگوشت آنقدر بزرگ بودند که بعضی ها تقاضای کاسه خالی می کردند تا اضافه آبگوشت را در آن خالی کنند . البته هر چند قدم بادیه بزرگی از آبگوشت گذاشته می شد تا اگر کسی سیر نشده از آن بردارد . فاتحه که خوانده می شد در حالی که عده ای سفره را جمع می کردند . عده ای استکان و نعلبکی تقسیم می کردند و با صرف چای مجلس تمام می شد و جمعیت با یا الله بلند شده راهی مسجد می شدند تا برای سحری برگردند حاج غلامرضای ما سه شب افطاری میداد و سه شب سحری .نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم . حالا نوبت گدا ها و فقرا بود به نوبت جلو می آمدند و سهم خود را از فرنی و آبگوشت باقیمانده می گرفتند . گاهی گودارها با هم دعوا می کردند که با تشر صاحبخانه ساکت سهم خود را برداشته و دعا کنان خارج می شدند...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

افطاری که تمام می شد جمعیت راهی مسجد می شدند.شبهای قدر مساجد برنامه های ویژه ای داشتند بعد از نماز و خواندن دعا آقا به منبر می رفت سپس برنامه مداحی و قران به سر گرفتن بود و پس از آن دعای ابوحمزه ثمالی وجوشن کبیر و... تا دو ساعت مانده به سحر ادامه می یافت و آنگاه آنانی که دعوت داشتند به مهمانی می رفتند سفره از یک ساعت مانده به اذان پهن می شد سحری شامل برنج و ساک و خوراک مرغ بود . ساک نوعی خورشت محلی شامل سبزی و نخود و گوشت گوسفندی و دنبه بود نخود خام گرفته می شد یعنی پوست آن را با جوشاندن در محلول جوش شیرین جدا می کردند . برای جا افتادن ساک آنرا از ساعتها قبل بار می گذاشتند . برنج هم با زیره و زعفران و زرشک سرو می شد . مرغ را هم اون قدیما برای هر نفر جدا در بشقاب سرو می کردند و بعدها آن را داخل دیس می چرخاندند. ماست و سالاد هم روی سفره بود مواد سالاد را خرد کرده و داخل ماست خوری برای هر نفر ظرفی می گذاشتند. قدیما که نوشابه نبود اب شله درست می کردند. آب شله رب انار شیرین یا ملس بود که آنرا با آب رقیق می کردند و داخل تنگ روی سفره می آوردند . سفره که چیده می شد آقا بفرما می زد و سحری شروع می شد . به فصلش صاحبخانه میوه شامل پرتقال یا انار هم سر سفره می آورد . بعد از سحر بلافاصله چای سرو می شد و سپس با قرائت فاتحه مهمانی تمام می شد . غذا آنقدر زیاد می آمد که به خانه همسایه ها ظرفی ساک و برنج و مرغ فرستاده می شد . مهمانان تا به خانه برسند اذان هم گفته می شد و وقت نماز بود و خوابی شیرین . فردایش با غذای مانده خانه میزبان شامل فرنی و آبگوشت سپری می شد و روز بعد یعنی شب بیست و سوم باز برنامه افطاری و سحری ادامه داشت به مدت سه شب وما  بچه هاخوشحال دور هم جمع بودیم به مدت پنج روز و بازی و بازی و شب نشینی با بزرگان و احساس بزرگی و .... یادش بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

                                      54806843_3735d92470_m.jpg                                  

 

       باسمه تعالي

                                                                 

از رمضان در كردكوي با شادي استقبال مي شد . از اواسط ماه شعبان مردم منتظر ماه مبارك رمضان بودند. گويا كه همگي ضيافتي را وعده داشتند.

رمضان رنگ وبوو شور و نشاط خاص خود را داشت.  رنگ اذان و مناجات و سفره هاي مهرباني مردمي مهربان و صميمي ،غروبها سماورها آتش مي شدند. سماور بايد حتما سر سفره آورده مي شد و بخار آن اطاق را مي اندود. سفره رمضان بسيار ساده بود نان و پنيرو سبزي و فرني كه جزء لاينفك سفره افطاري بود. رمضان رنگ و بوي قران را داشت هر كسي اهتمام داشت كه ر وزانه يك جزء از قران را بخواند. و حداقل در پايان ماه يك ختم كامل قران داشته باشد. بعد از افطار نوبت مسجد بود. مساجد اگر چه جلاء وزيبايي مساجد امروزي را نداشتند اما پر ميشدند از مردمي كه به عشق جماعت در صفهاي طولاني مي ايستادند. و سپس نوبت رساله خواني و مساله گويي و منبر وقرائت قران بود. وچقدر زيبا بود نماز پيش كشيدنها وسعي در تلفظ والضالين  وخندهاي فرو خورده بچه هاكه به پيشاني عرق كرده جواني يامردي در حال امتحان پس دادن جد امروزي را نداشتند اما پر ميشدند از مردمي كه به عشق جماعت در صفهاي طولاني مي ايستادند. مي شد و بخار آ ن اشاره مي كردند.

اين شبها شبهاي بچه ها بود كه پس از برگزاري جماعت بيرون مسجد جمع مي شدند وانواع بازيها رواج داشت از گرگم به هوا تا... نور اميد در چهره بچه ها موج ميزد وخنده وشادي وفريادهاي از سر شوق فضا را مي آكند غمي نبود مزرعه اي وداسي واسبي و... چرخ مي چرخيد و قناعت آدمها دلها را روشن نگه ميداشت.

سحر هابا بانگ خوش سحوري بلند مي شديم يا با صداي كوبه دروازه كه همسايه اي مهربان از ترس خواب ماندن همسايه مو من خود به صدا در آورده بود.بچه كوچكها كه بيدار نميشدند و روزه تكليفشان نبود روزها از سحري مپرسيدند كه چگونه است وما از روي شيطنت توضيح مي داديم كه رنگ به رنگ ،آبي و سرخ وعنابي وآنان از جذبه اين سحري زيبا به خود مي لرزيدند و آرزوي روزي را داشتند كه خود نيز در اين دنيا پر رنگ و نگار سحري شركت كنند.

مردم حداقل يك ساعت قبل از اذان بيدار مي شدند. و اهتمامي داشتند  به نشستن واز سر فرصت چاي آشاميدن وسپس سحري ونماز و خواب.

ماه رمضان حقيقتا ماه ضيافت بود و همه خوشحال از فرا رسيدن ماه ضيافت اله عمه ودايي ودر و همسايه سحري و افطاري ميدادند شبهاي قدر از بس افطاري دعوت   مي گرفتند آدمها دو يا سه جا دعوتي داشتند  بو ي خوش ليمو عماني وآبگوشت كوچه هاي خاكي را پر ميكرد . گويي رمضان مصداق اين شعر مرحوم نسيم شمال بود كه : شكم ها را همه معمور ديدم          گدا ها را همه مسرور ديدم ...

وچه زيبا بود عيد فطر صبح عيد مردم با لباسهاي تمييز ديده بوسي كنان راهي مسجد محل ميشدندبه نماز عيد در راه فطريه نثار مي شدوپس ازنماز به زيارت ا هل قبور و بسياري با ظرف نهار و نذري ميامدند  صحن امامزاده النگ و روشن آباد پر مي شد از زايرين شهر و روستاهاي اطراف وفريادهاي دستفروشان دوره گرد.

يادش بخير. رمضان ماه شادي بود  سر سفره افطاري سعادت در فضاي خانه موج ميزد  و ما غرق نور....

                   

                                                                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
رمضان
+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

مسجد ما در محله پایین را مسجد غربا می خواندند. بالاجاده ما سه مسجد و یک مهدیه داشت. مسجد میان محله یا جامع مسجد بالا محله یا مهدیه ومسجد پایین محله یا غربا . گت آقا روحانی بزرگ روستا یکشب مسجد جامع بود و یک شب مهدیه نماز می خواند و مسجد غربا متروک بود تا ماه مبارک رمضان. مسجد غربا را مرحوم عباس رحمانی در شمال روستا و انتهای آن نزدیک آسیاب و کنار کل قمر پشت خانه ساخته بود .بعداز مسجد لته های مردم بود و سپس گودار خیل. نصف مسجد رو تپه بود و نصف دیگر روی سنگ چین و روی سنگچین چوب ریزی کرده بودند وکف مسجد یکسر تخته ای بود و آن پایین هم انبار هیزم و ذغال بود مرحوم عباس رحمانی طرح جنگل داشت و چوب و هیزم مسجد فراوان بود . کنار مسجد خانه عزت رحمانی بود که متولی مسجد هم بود روزا درب مسجد باز بود و دراویش یا غریبه ها می توانستند در آن استراحت کنند. مسجد آبدارخانه نداشت جا ی برای زنها هم تعبیه نشده بود در واقع مسجد مردانه بود . دو درب ورودی بهمراه راهرو درازی که کفش کن بود ورودی مسجد را تشکیل می داد . گوشه ای از صحن مسجد کنار درب ورودی آبدارخانه بود سماور بزرگ ومنقل پر از آتش و استکان و نعلبکی و سطلی پر از آب که از خانه عزت رحمانی می آوردندتمام آبدرخانه بود جلوی چشم مومنین چای تازه دم تهیه می شد یک منبر چوبی قدیمی و تعدادی قران و مهرو دو فرش سنگین دستباف قدیمی تمام مایملک مسجد بود. مسجد تمام سال متروک بود البته همسایه ها مثل حاج غلامرضا ،عبداله مهقانی و...انفرادی در آن نماز می خواندند اما مجالس وعظ یا مصیبتی یا سخنرانی در آن برگزار نمی شد . عزت رحمانی هم بی چشمداشتی بخاطر برادر به آن می رسید . مسجد پلور های زیبایی داشت اما از لوستر و ... خبری نبود دو سه لامپ صد فضای مسجد را روشن می کرد تمام فضای داخل مسجد هم حدود شصت هفتاد متر بود . دوپنجره در سمت مغرب داشت که قسمت پایین آن با نرده های زیبای چوبی که تکیه گاه مومنین بود حفاظت می شد. نشستن کنار پنجره ها که حدود دو متر ارتفاع داشت سرقفلی داشت. رمضان که می آمد رونق مسجد هم شروع می شد پایین محلی ها و کسانی از میان محله و بالامحله که با گت آقا قهربودند در مسجد جمع می شدند و آن اوایل روحانی از مشهد می آمد. چون فضا کوچک بود برای گرفتن جای بهتر ادمها سریع از خانه خارج شده به مسجد می آمدند.صف جماعت جا نبود . عزت رحمانی هم بلافاصله بعد افطار سماور را روشن کرده منقل را پر آتش کرده بود . بعد از نماز آقا می نشست و چای و خرما توزیع می شد گاهی همسایه ای ظرف فرنی یا نانی و حلوایی یا انار و خیار محلی یا ظرفی شیر می آورد نان تنوری گردویی و حلوای محلی سیاه رنگ پراز مغز گردو و دیگر نذورات بین مومنین تقسیم می شد.. سپس دعای شبهای رمضان خوانده می شد و بعد آقا اگر اهل منبر بود منبر می رفت و گرنه رساله می خواند .شبهای رمضان به ما بچه های اهل مسجد احترام زیادی گذاشته می شد و ما احساس بزرگی می کردیم . پا به پای بزرگان در صف نماز می ایستادیم اگرچه گاهی شیطنتها گل می کرد و خنده های سر نماز و رو برگردانها که با پس گردنی مومنی سکوت برقرار می شد.آقا هم در مسئله گفتن بیشتر مسائلی را می گفت که فکر می کرد ما نیاز داریم غسل ، تیمم و... بعداز سخنرانی آقا که معمولا کوتاه بود مجلس قران خوانی منعقد می شد و ما هم بیرون مسجد جمع می شدیم برا بازی ،قایم باشک بازی خاص شبهای رمضان بود و مایی که نمی خواستیم سحر شود . ... یادش بخیر

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

عمو روی اسب که می نشست استوار بود و قامتی کشیده داشت و یه جور سلحشوری در اندامش بود بند برنو را از روی سینه رد می کرد و لوله تفنگ یک وری کنار سرش پیدا بود .چشمانش زلال بودند ونجیب و سبیلهای مردانه اش همیشه تاب داده بودند. کار حمایت از قبیله مان با عمو بود ترکمان سال بود و غارت و قتل بی داد می کرد اما گوسفندان قبیله مان ومزارع مان سالم و دست نخورده بود . عمو شب پایی چندین مزرعه را قبول می کرد و این بود که دیر به دیر به خانه سر میزد . دزدان جرائت دستبرد به قبیله مان را نداشتند چون در دل شب در تاریکی مزرعه عمو ممکن بود پشت هر درختی پشت هر بوته ای کمین کرده باشد.گاهی بعد ده روزی بخانه می امد اول راهی حمام می شد حمامها عمومی بودند . ابهتی داشت راه رفتنش مردم می ایستادند تا او رد شود و گرم با هاش سلام و علیک می کردند من همراهش تا حمام می رفتم و دستانش را در دستان کوچکم می گرفتم دستانش بزرگ بودند و زمخت اما مهربان . خانه که می امد کنار اتاق می نشست شق و سرراست . خرف اضافه نمی زد حضورش یه جوری سنگینی داشت ما ساکت محو تماشایش می شدیم و من به زلال چشمهابش خیره می شدم . و در ان غرق می شدم . ارام از پدر می پرسید گندم چطور بود؟ گردوها وضع شان چطوره؟ . گوسفندان خوب می چرند.؟ با صبر غذایش را می خورد و زود بلند می شد که خسته بود.  ترکمن سال بود و تفنگچیان ارج و قربی داشتند و این بود که عمو نمی رسید به خانه سر بزند و ما دلمان تنگ بود...

خبر اوردند که عمو را زدند .ننه شیون می کرد و موری می خواند اگه عمو می فهمید اخم می کرد اما ننه شیون می کرد زار می زد و ما می گریستیم مردم جمع شده بودند جلو خانه ما و پدر رفت که عمو را بیاره .هر کس روایتی داشت باهم صحبت می کردند و حساب دل کوچیک وحساب دل شکسته مان را نمی کردند. غروب عمو را اوردند پشت اسب سرش را روی گردن اسب گذاشته بود و من دنبال ان بودم تا چشمانش را ببینم اما چشمانش بسته بود ما را بردند داخل اتاق تا نبینیم اما داداش کوچیکه یواشکی ماند و دید تمام پیرهن عمو خونی بود از پشت زده بودنش که از روبرو کسی جرائت درگیری جرائت حمله بهش را نداشت بسخو کردند و از پشت زدنش . عمو را بردند تو اتاق بزرگه و ما ممنوع ملاقات اما من دلم براش برا ذلال چشماش تنگ بود و زار زدم و شیون کردم پدر خسته بود و عصبانی شد و با مشت و لگد بجانم افتاد اما من عمو را می خواستم ذله شدند اهل خانه خسته شدند و گریه های مادر باعث شد به من اجازه دادند عمو را ببینم رفتم اتاق بزرگه عمو رو زیر انداز بزرگ خوابیده بود و سینه اش با پارچه کهنه اما تمیز مادر بزرگ بسته بود و خون رویش نشت کرده بود . چشمانش بسته بودند .کنارش نشستم و دستان زمختش را تو دستانم گرفتم زرد رنگ بودند هم دستان هم صورت عمو از بس خون ریزی کرده بود . ارام دستانش را بوسیدم اما چشمانش بسته بود . عمو اخرین نسل مردانی بود که جانشان را در حمایت از قبیله فدا می کردند اخرین نسل از مردانی که در سواری با باد مسابقه می گذاشتند . بیتاب بود و گریه امانم را بریده بود اما صدایم در نمی امد تا عمو را بیدار نکنم . بنابراین سینه ام بشدت بالا و پایین میرفت و اشکهام دست عمو را خیس کرد . دستی از پشت شانه هایم را گرفت و بلندم گرد پدر بود و در اغوشش خوابیدم و دیگر نتوانستم ذلال چشمان عمو را ببینم.

در قبرستان قدیمی روستا کنار قبر عمو نشسته ام باد و باران سنگ قبر را صیقل داده اند اینک در پایان یک زندگی هستم . اینک با هر سرفه ای خونم به سنگ قبر عمو پاشیده می شود و چشمانم خونرگ و کم سو شده اند .نسل ما هر یک با یادگارهایی از جنگ دوران خود را به فرجام می رساند . ایا فرزندانمان قصه های عمو را قصه های پر غصه مارا در گوش باد نجوا خواهند کرد تا فراموش نشویم و ....

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

 

الوی وحشی .این روزا درازنو

تابستان که می رسید سیورسات اهالی جور بود گندم جمع شده و یکی دو طارچه یا همان کیسه آرد شده بود و مشکل اذوقه و جود نداشت نان که بر سفره می آمد نان خورشت پیدا می شد .

گوجه فرنگی های ریز و ترش و خوشمزه در کنار بوته های پنبه سر می کشیدند و آنقدر زیاد بودند که روی بوته ها می پوسیدند یا خشک می شدند. البته ورود گوجه فرنگی به منطقه , خیلی قدیمی نبود مادر بزرگ حکایت می کرد که زمان آنان هنوز گوجه فرنگی به منطقه نیامده بود بادمجان را با ناردنگ یا انارتیم خودمانه تفت می دادند و زیر برنج می گذاشتند یا جدا سرسفره می اوردند و به عنوان خورشت برنج می خوردند. اما گوجه که وارد شد نقش مهمی در رزق و روزی مردم پیدا کرد. هم می شد ان را با پیاز خرد کرد و در چاشت ساعت ده بعد از وجین صبحگاهی بعنوان صبحانه استفاده کرد هم می شد تفت داده یا سرخ کرده ان را بصورت چاشنی در کنار بادمجان موقع نهار نوش جان کرد و کباب ان به همراه بادمجان تنوری قوت شام کرد اضافاتش هم رب درست می شد . رب درست کردن این گوجه ریزها اداب خاص خودش را داشت . این گوجه ها پر از تخم بودند بنابراین باید اول صاف می شدند . رب حاصله بشدت ترش و خوشمزه اما سرخ کم رنگ بودند و ابگوشت های ما بیشتر به زردی می زدند تا سرخی خوشرنگ...

این روزا هندوانه ها هم زیر بوته های پنبه رسیده بودند. هندوانه ها رزمی یعنی محلی بودند . و حداکثر به اندازه یک توپ پلاستیکی می شدند. و فقط قسمت وسط آن کم تخم و رسیده و شیرین بود. این هندوانه ها تیم پتی یعنی پر تخم بودند..بوته های پنبه را که کنار می زدی آن زیر در سایه سار بوته های سر کشیده پنبه هندوانه عرق کرده  آماده چیدن بود. آنها به صورت وحشی هر سال سبز میشدند و مثل گوجه و خیار نیازی به نشا دوباره آن نبود.

در مرز یا سامان  مزارع درختان هلو پر از هلوهای رسیده و درشت بودند. آنقدر هلو زیاد بود که هر کس به اندازه نیازش می چید. اینروزا تمشک های وحشی هم رسیده بودند. کنار جنگل  پر از بوته های تمشک بودند. حتی پرچین بعضی مزارع را هم  بوته های تمشک تشکیل میداد. تمشک چیده میشد تا مربا ریخته شود و شربت درست میشد.  اما همه کس مربای تمشک را دوست نداشت.  چون دانه های ریز آن در لای دندان ها گیر می کرد. اما بهتر از آن درخت انجیر بود. درخت انجیر درختی بومی منطقه بود  و معمولا در کنار هر مزرعه ای درخت انجیر موجود بود. انجیر به 4 دسته تقسیم می‌شد. سیاه که خیلی مرغوب نبود. طس انجیر که قابل خوردن نبود. سفید که شامل دو دسته گرم و سرد می شد.  گرم در تابستان و سرد در زمستان  میرسید.  انجیر گرم مرغوب ترین نوع انجیر بود و سرده داخلش به شفافیت انجیر گرم نبود. اما بسیار شیرین و خوش خوراک بود. انجیر  هم بصورت میوه در سفره صبحانه و دسر بعد از غذا خورده می شد هم مربای آن بسیار لذیذ بود و معمولا داخل مربا و به خصوص مربای انجیر و به گردو می ریختند. گردو با شهد انجیر و به  آمیخته می شد و مربا را بسیار خوشمزه می کرد. بطوریکه  هر نفر یک کاسه مربا را با نان تنوری میل می نمود.فصل فصل خرمالوهای وحشی هم بود. ؟ بخش حاشیه جنگل کمربند درختان خرمالو بود. خرمالو ها به اندازه یک گردو بودند. اما وقتی  می رسیدند بسیار شیرین و خوردنی بودند بطوریکه از جمله غذا های  سر سفره صبحانه دشو خرمالو بود مثل دشو داغداغان که قبل از ما مصرف می  شد . خلاصه تابستان فصل فراوانی بود و مرداد انجیر پز ما مردادی دیگر به انتها می رسد و  زندگی و زمان ما را در می نوردد همانند پیشینیان اما زندگی چیست؟ و چرا نیما گفت از پس پنجاه و اندی زعمر.... کاشکی من و صحرا و گوسفندی و. سگی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

اسب سفید مدتها بود که در آخور بسته شده بود . و مدتها بود که من از پنجره اتاقم چشمان منتظرش را می دیدم . گویی که با چشمانش سرزنشم می کرد . نمی دانم تاثیر مه بود یا بیقراری یورتمه رفتن در دشتهای سرسبز که در آخرین نگاهش گویی قطرات اشک را دیدم .مدتها بود که توان سواری را از دست داده بودم و پشت این پنجره زندانی بودم . مدتها بود که که  باهم در دل باد بهاری و شرجی تابستان و بوی خوش پنبه زارهای ولایت سواری نکرده بودیم . و در خنکای جنگل کنار بوته های تمشک یورتمه نرفته بود. پشت پنجره به تماشای قامت زیبایش نشستم و رویم نشد که به چشمان نجیبش نگاه کنم . گذشته بود زمانی که فارغ البال افسارش را رها می کردم که از باد پیشی گیرد .اینک هردو اسیر بودیم . من پشت این پنجره می پوسیدم و او اسیر من، مدتها بود که در آخور بسته شده بود و گاهی از شدت حرمان باد از منخرین خارج و می کرد و با جشمان منتظر به پنجره می نگریست....

دیری نخواهد بود که اسب سفیدم را زین کنم و پا در رکاب به دل صحرا بزنم و از باد سبک پیشی گیرم .

دیری نخواهد بود که انتظار اسب سفیدم  پایان خواهد گرفت آن زمان که چسبیده به یالهای زیبایش در زیر آسمان شب در مسیر راه شیری به سرعت شهاب رهسپار سرزمینهای دور شویم .

وما روزی دریاها را زیر پا خواهیم گذاشت یله ورها و اسب سپیدم آرام و مهربان از روی هفت دریا خواهد پرید .

شاید هم امشب اسب سفیدم را زین کردم . اگر این تب بگذارد . شاید امشب از هفت دریا گذر کردم . ازقلل کوهها از درازنو از جهان نما از دل شب . شاید امشب را به سپیدی رسانیدم ...

شنیدم اونور کوه ،اونور هفت دریا، پایان قصه های هزار و یکشب است . شاید امشب قصه کوه وحکایت هفت دریا را برای اسب نجیبم حکایت کردم . اگه روم بشه که تو چشای نجیبش نگاه کنم .

شاید امشب به حساب و کتابهایم رسیدم و زین را از زیر زمین درآوردم وسوار اسب سفیدم به سرزمینهایی دور رفتم ......

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

ميلاد فرخنده يگانه منجي عالم بشريت ،آقا امام زمان(عج) ،بر تمامي مسلمين جهان مبارک باد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط ا.ش |